زندگی باور می خواهدآن هم ازجنس امید که اگر سختی راه به تو سیلی زد، یک امید از ته قلبت به تو گوید:که خدا هست هنوز
X
تبلیغات
رایتل

زندگی آفتابی
 
لینک دوستان

بعضی ها می گن صبر ایوب را از اینترنت ایران یادگرفتیم  

ولی باید گفت که در اینجا ودر کارهای روز مره ی خودمان هر دقیقه وساعت صبر ایوب را تمرین می کنیم  

مثالی واضح ومبرهن اینکه اول صبح باصدای دلنواز آب فروش که دادمی زند ((مای تصفیه)) یعنی آب تصفیه گوشهایمان را نوازش می کند وسپس هم کیشان وی از جمله سبزی فروش وهندوانه فروش و.... وسپس برادران مهاجر ما از اقصی نقاط ایران که برای فروش محصولشان به شهرما می آیندبیدار می شویم. 

چه بیداری از این بدتر ؟ 

در آن زمان ایوب پیامبر با صدای بلبل وقناری بیدارمی شد و فوق فوقش با صدای گاوی ریسمان بریده که به سمت علفزار می رود!

اما من مجبورم با صدای برادارن هم وطن  که اول صبح برای پرکردن شکم خود صداهای ماندگار از خود ساتع(یاهمان ساطع) کنندبیدار شوم ...... 

خلاصه بیدارمی شوم روز خود را با چندتا بدوبیراه به این وآن شروع می کنم در حالی که ایوب نبی بانام خداشروع می کند. خواستم کفشهایم را بپوشم که خدارا شکر آقادزدمحترم زحمت کشیدند پولش کردند وبین آدمهای بدبخت پولهارا توزیع نمودند. 

 

مادرم می گوید :مدتیه آرد گیر نمیاد .آرد نداریم نان بپزم .بپر نونوایی چند تا نان بگیر! 

بجای خوردن صبحانه راهی خیابانها می شوم تا شاید تکه نانی گیرم بیاید .به نانوایی معروف که می رسم می بینم تعطیل شده از پیرمردی که بروی جدول کنار خیابان لم داده سوال که کردم چرا تعطیل شده ؟می گویند :به جرم فروش کراک بنده خدا را گرفتند (بنده خدا!) 

می گم بچه خوبی بود . از کی مواد می فروخت ؟ 

با لبخند جواب می دهد :که چندین ساله داره می فروشه ! 

میگم :پس چرا تا حالا نگرفتنش ؟ 

میگه :آخه تا دیروز رشوه می داده الان نرخ را بالا بردن نخواست بده دستگیرش کردند 

سرم را عین آقا خره پایین انداختم ودر حالی که لبخندی ساختگی برلب داشتم همانند نمونه زیر روانه منزل شخصی شدم    

خلاصه گرسنه راهی بانک شدم تا چندرغازی که دارم را از حسابم بیارم بیرون می بینم .جمعیت عین ملخ ریختن و عابربانک را محاصره کردند اولش فکرکردم مثل قدیماپهلوان امده یا دعوا شده ویا... 

اما وقتی رسیدم دیدم دارن یارانه می دن !!!!!!!!!  

چهارساعت توی صف بودم نوبتم که شد کارت را گذاشتم توی خودپرداز دیدم حسابم بسته شده ! می رم داخل بانک به رئیس بانک اعتراض می کنم چراحسابم رابستی ؟ 

می فرمایند :ضامن شدی .طرف اقساطش را نداده  

میگم :لااقل اطلاع می دادی ؟ 

میگه : باید  خودت مراقبت می کردی !

به خودم وهرکی که ضمانت کنه فوش دادم . 

رفتم به یارو می گم حسابم به خاطر وام شما بسته شده  

می فرماید : حالامگه چی شده ؟!! فقط 7یا8قسط عقب افتاده ! 

باز هم مثل آقاخره برگشتم !!! 

ماشینم را خواستم روشن کنم دیدم پلیس جریمه ام کرده !رفتم دنبالش گفتم :اینجاپارک کردن که ممنوع نیست ؟چراجریمه کردی ؟  

جناب می فرمایند :شهرشما به شهرستان تبدیل شده ! 

میگم :چه ربطی داره ؟ 

می فرمایند:از این به بعد اینجا ممنوعه بایستی ! 

میگم :پس تابلوش کو؟ 

می فرمایند :انشاالله نصب میشه ! 

بخدا اگر ایوب نبی هم بود یک مشت می خوابوند توی صورتش اما موقعی که به فکردادگا ه وپاسگاه می افتم صبر ایوب پیشه می کنم! 

خلاصه بازهم داستان آقاخره ! 

رفتم خونه گفتم هواگرمه ولش کن بذار بخوابم دیدم برق قطعه ! زنگ می زنم اداره برق  

می فرمایند برای صرفه جویی یک ساعت نوبت شماست که برقتون قطع بشه تا ما مقام اول صرفه جویی در کشور را کسب کنیم  

بازهم صبر می کنیم   

میام برای اینترنت این اراجیف را بنویسم برای نوشتم دنبال عکس خر می گردم می بینم حضرات مخابراتچی تمام عکس خرهای باحال  را از صفحات اینترنتی جمع آوری کردند!

و قصه ادامه داره ...........  بفرمایید صبر را از کی باید یادگرفت؟

[ 1391/05/11 ] [ 17:41 ] [ ابوعدنان ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 156164