زندگی باور می خواهدآن هم ازجنس امید که اگر سختی راه به تو سیلی زد، یک امید از ته قلبت به تو گوید:که خدا هست هنوز
X
تبلیغات
نماشا
رایتل

زندگی آفتابی
 
لینک دوستان

بله وصدها بله وصدها بلا 

چرا عاقل کند کاری که بارد آرد پشیمانی ؟ 

عاقل دوبار از یک سوراخ گزیده نمی شود .و.................. 

بله این ضرب المثلها واشعار  همانند ماشینهایی که به دور فلکه دور می زدنند درذهنم می چرخیدند تا اینکه به بانک ملی شهرم رسیدم .در آنجا حقوق ویارانه ام واریز می شود وبه همین خاطر اعتبار داریم وضامن مردم میشویم به همین دلیل  همیشه حسابمان بسته می شود. 

شماره ای از دستگاه جدید الخلقه که چند ماهی است برای این بانک نصب شده گرفتم وروبروی باجه نشستم شماره ی من ۲۹۶بود و آخرین شماره که خوانده شد ۱۹۸بود !!! 

نگران نبودم چون این شماره ها علکی هستند. به اطراف نگاه کردم همه ی چهره ها عصبانی بودندگویا باهمه کس وهمه چیز دعوا دارند به پیرزنی که بیرون بانک قلیان می کشید نگاه می کردم که چگونه به تابلو شماره ها نگاه می کرداو را می شناسم بیچاره سوادنداشت ولی ازبس فضول است به تابلو نگاه می کند 

به طرف رئیس بانک که تازه از آبدارخانه بیرون امده بود رفتم پس از سلام گفتم که حسابم بخاطر عقب افتادن قسطهای یکی ازمضمونین من بسته شده چرا قبل از اینکه حساب راببندید خبر ندادید؟این را ولش . چرا حالا که قسط ها را داده حسابم را باز نمی کنید؟یک ماه است که حسابم بسته شده!!! 

 خنده ای کرد وبا خنده اش به من فهماند که من احمقی بیش نیستم. راست هم می گفت حرف زدن از قانون آن هم اینجا؟!!!! از ابله بودن خودم خجالت کشیدم .

جناب رئیس فرمودند که :اولا خودت باید حواست به ضمانتت باشه دوما درسته که  قسطها را داده ولی کارمزد را پرداخت نکرده !

باور بفرمایید وقتی از میزان کارمزدمطلع شدم خنده ام گرفت .میزان کارمزد۲۵تومان بود که حسابم به خاطر آن بسته شده بود. 

گفتم خودم پرداخت می کنم .فیش گرفتم ودوباره نشستم . 

شماره ها رسیده بود به ۲۱۰  

برای اینکه وقتمان هدر نرود وچیزی هم به فرزندمان آموخته باشیم بااو در مورد تبعیض صحبت می کردم وبه او می گفتم که الحمدولله یواش یواش تبعیض ها دارند کم می شود خصوصا با آمدن تکنولوژی ؟ ودستگاه نوبت دهی را برایش مثال زدم که چگونه مردم بدون تبعیض سر نوبت خود کارشان را انجام می دهند. فرزندم که تحت افکار اینترنت و... قرار گرفته بود طبق معمول مخالف صحبت های من بود.

القصه

کارمندان هر وقت عشقشان می کشید شاسی را فشارمی دادند وشماره ای عوض می شد سه تا باجه بودند دوتا برای مردم ویک باجه ای هم فقط مخصوص پولدارها وافراد آشنا وخویشاوندان

نزدیک ساعت یک وربع بود که شماره رسیدبه ۲۹۰ 

قلبم می تپید و خدا خدامی کردم این پنج نفر نباشند .تاکارمان زودتر تمام شود وفرزندم متوجه عملکرد باجه سومی نشود .

ناگهان دستگاه گفت :۵۱ 

همه سنکوب شدند سکوت مرگباری بر بانک حاکم شد حتی صدای قل قل قلیان پیرزن هم قطع شد با آن بی سوادیش فهمیده بود که شماره به عقب برگشته است .  

صدای جیرجیرکی که تازه جیرجیر می کرداز بین رفت !

همه نگاه کردیم .فکر کردیم کارمندان دارند شوخی می کنند ویا دستگاه خراب شده بود . 

ولی نه خیر ! یک خانم خوش تیپ که تازه از راه رسیده بود وبه دستگاه شماره زن  دست زده بود به طرف باجه آمد وکار بانکیش را انجام داد و فورا رفت .  

بارفتن او شماره ها به حالت اولیه برگشت! 

همه با هم به طرف باجه مورد نظر رفتیم وسوال کردیم این دیگه چی بود؟

مسول باجه فرمودند :ایشان کارت ویژه دارند  

گفتیم یعنی چه ؟ 

فرمودند :   ایشان چند حساب داردند وپولهاشون زیاده برای اینکه معطل نشوند کارت ویژه برایشان صادرشده . 

پیرزن گفت :کشک !!!  و قلیانش بیش تر از گذشته شروع به قل قل کردن کرد. 

فرزندمان با حالت پیروزمندانه گفت :

واقعا باید ما برویم کشکمان رابسابیم مگر نمی گویند فقیر و غنی در حکومت اسلامی برابرند ؟  

مگر نه اینکه نباید تبعیض حاکم باشد ؟ 

چقدر همین بانکها به خاطر ۱۰تومان به پای ما می افتند ؟ 

اما وقتی پولها را گرفتند باید ما به پایشان بیفتیم ؟

ما از صبح بخاطر واریز۲۵تومان تا ساعت ۱ونیم معطل بودیم ولی ایشان ..........  

آخرش هم نفهمیدم این کارت ویژه است یا کارت تبعیض؟

مغزم هنگ کرد . 

به طرف پیرزن رفتم تا چندپُک قلیان بزنم دیدیم بساطش را جمع کرده وراهی خانه شده بود .  

به گمانم او هم رفت تا کارت ویژه ای برای خود مهیا کند!

[ 1391/06/01 ] [ 15:56 ] [ ابوعدنان ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 156124